وداع [سخن , ]
با عرض پورش ا ز همه ی خوانندگان این سایت باید بگم که این وبلاگ از این به بعد بسته است و به جای این وبلاگ می تونید ادامه رو در این وبلاگ مشاهده کنید . این هم آخرین متن این وبلاگ به وصیت آب لحظه ای که زمان تمام هستی را با خود می بُرد سکوتی به وسعت دشتهای شرق زمین را خاموشی مطلق می کشاند هیچ کلامی گفته نشد فقط چشم مانده بود و چشم تنها دل بود که از حال دل خبر داشت آسمان گرد جدایی می پاشید ستاره ها از خجالت به نقاب نشسته بودند باد تلاش می کرد که دستهارا به هم پیوند دهد اما ناگاه صدایی آمد!!! خاموش تقدیر است جدایی سر نوشت است ماه هم با زمان قهر کرد شب تیره وتار بود آسمان تصویری روشن از کینه ی تار بود قدرت اشک بود که دل را نجات داد وصدایی سرد که دل را به هلاکت کشاند خداحافظ وبرای همیشه خاموش شد دیده پر از خون بود تنها قدرت اشک بود که مرا زنده نگاه داشته تا امروزولی افسوس که دگر نیستم در میان شما ولی بهتر
نوشته شده توسط آتش در چهارشنبه 12 اردیبهشت 1386و ساعت 10:05 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
خنده [سخن , ]
دانشجو گر عاشق شود,بی پرده مشروط می شود چیزی شبیه آب هویج با کوفته مخلوط می شود. در خواب ناز بودم شبی . . . دیدیم کسی در می زند . . . در را گشودم روی او . . . دیدم غم است در میزند . . . ای دوستان بی وفا . . . از غم بیاموزید وفا . . . غم با آن همه بیگانگی . . . هر شب به من سر می زند
نوشته شده توسط آتش در جمعه 19 خرداد 1385و ساعت 03:06 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[سخن , ]
اگر من جای او بودم برای خاطرتنها یکی یارم هزاران عاشق و صحرا گرد بی سامان هزاران ناز آفرین را ز بهر او كوه به كوه آواره و دیوانه می كردم عجب صبری خدا دارد!؟
نوشته شده توسط آب در پنجشنبه 24 فروردین 1385و ساعت 11:04 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
لحظه [شاعرانه , ]
لحظه ی دیدار نزدیك است
باز من دیوانه ام ، مستم
باز می لرزد دلم ، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های ، نخراشی به غفلت گونه ام را ، تیغ
های ، نپریشی صفای زلفكم را دست
و آبرویم را نریزی ، دل
-ای نخورده مست –
لحظه ی دیدار نزدیك است
نوشته شده توسط آتش در یکشنبه 20 فروردین 1385و ساعت 12:04 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[سخن , ]
باز کن پنجره ها را، که نسیم، روز میلاد اقاقی ها را، جشن میگیرد، و بهار، روی هر شاخه کنار هر برگ، شمع روشن کرده است، همه چلچله ها برگشتند، طراوت را فریاد زدند، کوچه یک پارچه آواز شدست، و درخت گیلاس هدیه جشن اقاقی ها را گل بدامن کرده است آری احساس من این را می گفت پس تو نیز با من همراه شدی پنجره را باز کن
نوشته شده توسط آتش در جمعه 4 فروردین 1385و ساعت 10:03 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
خودم [شاعرانه , ]
می دونید چند وقتی که رفتم توی فاز هنر می دونی اگه به عمق هنر فکر کنی شاید تا مدتها به هیج جایی نرسی من خودم یک روز تمام روی صندلی نشستم و فکر کردم شاید باور نکنید تا نزدیکای ظهر فهمیدم که هیچ چیزی راجب به هنر نمی دانم ولی نزدیک های غروب آفتاب با خودم گفتم باید حتما به یه نتیجه ای برسم و نزدیک دو ساعت بعد فهمیدم آره از نظر من هنر فقط این نیست که یک اثر هنری مثل منا لیزا یا هر کدام دیگر از هنر مندان بزرگ باشد به نظر من یک خط تیره بر یک تکه کاغد پاره می تواند خود اثری باشد بی نظیر حال خوشحال خواهم شد اگه بشنوم نظر شما را
نوشته شده توسط آتش در سه شنبه 16 اسفند 1384و ساعت 12:03 ب.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
کلاس درس [دوستانه , ]
در کلاس روزگار درس های گونه گونه هست درس دست یافتن به آب و نان! درس زیستن کنار این و آن! درس مهر، درس قهر، درس آشنا شدن. درس با سرشک غم ز هم جدا شدن! در کنار این معلمان و درس ها، در کنار نمره های صفر و نمره های بیست! یک معلم بزرگ نیز، در تمام لحظه ها، تمام عمر! در کلاس هست و در کلاس نیست ! نام اوست : مرگ ! و من عاشق آن و آنچه را که درس میدهد: ×زندگی×است!
نوشته شده توسط آتش در یکشنبه 25 دی 1384و ساعت 11:01 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
دادگاه [عاشقانه , ]
تو را به دادگاه خواهند کشید .شاید به حبس ابد محکوم شوی جزییات جنایتت معلوم نیست اما اثر انگشتت را روی قلبی شکسته یافته اند
نوشته شده توسط آتش در جمعه 16 دی 1384و ساعت 05:01 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
سخن عشق [نصیحت , ]
هیچ حرف دگری نیست که با تو بزنم
تو نمی فهمی اندوه مرا
چه بگویم به تو ای رفته ز دست ؟
شدم از مستی چشمان تو مست
شده ام سنگ پرست ....
مرگ بر آنکه دلش را به دل سنگ تو بست
و دل مرا سنگ کرد ...
نوشته شده توسط آتش در پنجشنبه 8 دی 1384و ساعت 11:12 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[سخن , ]
دلم خیلی گرفته از این دنیای بی وفا كه در آن هیچ كس من را یاد نمی كند من كه به همه وفادار بودم . پس چرا با من بی وفایی می كنند .همه ! همه همه همه همه
نوشته شده توسط آتش در دوشنبه 28 آذر 1384و ساعت 02:12 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
دنیا [عاشقانه , ]
گر طبیبانه بیایی بر سر بالینم به دو عالم ندهم لذت بیماری را.
نوشته شده توسط آتش در جمعه 11 آذر 1384و ساعت 07:12 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
[سخن , ]
بی اختیار در باغ خانه می رفتم برگ ها بر روی زمین خیره بر من: چشمهایت کو ؟ پاهایت دگر بر ما نمی کوبد ؟ چشمهایم را گم کردم آن وقت که در کوچه ی نومیدی روی او را دیدم چشمهایم بی خود شد بی خبر دلم از دست رفت بی اختیار همه وجودم دیدن همه ذرات نگاهم محکم شد وجودم یخ زده شد رنگ او را دیدم همه رنگم باران شد پلک هایم از شوق بیرون زد دریایی دیدم همه وجودم شبنم شد یاد آن روز بخیر آن وقت که در بی خبری پشت این دیوارها، لای درز دروازه مان من از آن دور نور دیدم از سنگ وجودم نور بارید نسیمی بر من خورد همه وجودم طوفان شد من پس از آن روز چشمهایم را بر سر دروازه زدم پاهایم پی راه رفتن او در راه شدند همه گوشم پی ذرات صدایش رفتند همه روزم شب شد
تا در آن شب خواب آن روز ببینم....
مهسا
نوشته شده توسط آتش در پنجشنبه 3 آذر 1384و ساعت 10:11 ق.ظ
ویرایش شده در - و ساعت -
()
نظر
|